تبليغاتX
فراترازمن




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





 غایب از نظر  به  خدا  می  سپار مت          جانم بسوختی و به دل دوستت دارم

تا  دامن  کفن  نکنم  زیر  پای    خاک           باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محراب   ابرویت   بنما   تا   سحر   گهی          دست  دعا بر  آرم و در گردن آرمت

گر   بایدم   شدن   سوی   هاروت  بابلی        صد  گونه  جادویی  بکنم  تا   بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب         بیمار   بازپرس   که   در   انتظارمت

صد جوی آب  بسته ام  از  دیده  بر کنار          بر  بوی  تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد          منت   پذیر   غمزه   خنجر   گذارمت

می گریم و مرادم از  ای ن سیل  اشکبار         تخم  محبت  است  که  در  دل  بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل         در  پای  دم  به  دم  گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد ورندی نه وضع توست

فی  الجمله   میکنی   و  فرو   می گذارمت

 


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 14:12 | |







اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم

 
چون شب خاکستري سر در گريبانت نبينم

 
اي تو در چشمان من يک پنجره لبخند شادي

 
همچو ابر سوگوار اين گونه گريانت نبينم

 
اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره

 
در ميان کوچه ها افتان و خيزانت نبينم

 

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت

 
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم

 
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ

 
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم

 

قصه دلتنگيت را خوب من بگذار و بگذر

 
گريه درياچه ها را تا به دامانت نبينم

 
کاشکي قسمت کني غمهاي خود را با دل من

 
تا که سيل اشک را زين بيش مهمانت نبينم

 
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ

 
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم

 
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ

 
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم

 


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 14:12 | |







چشم هايم خالي است خالي از سايه سنگين نگاهي عاشق
دست هايم خالي است خالي از وسعت با هم بودن
خالي از حجم نوازشگر عشق
در كنار تو پر آواز شدن
در كنار تو به تنهايي و غم خنده زدن
با تو هم دم شدن با تو همراز شدن
با تو آغاز سخن از هر چيز
كيست با اين همه اميد دراز
با تو بودن با تو ماندن آرزوي تنهاي من است...


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 14:10 | |







دوستت دارم "  را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است .

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن !

                      که فشانی بر دوست ،

راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست !

 

 

در دل مردم عالم  _  به خدا  _

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید .

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو

" دوستم داری " را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 13:58 | |







سلام

ببخشید نتونستم در این مدت طولانی بیام

سرم شلوغ بود.

امروز جبران می کنم.

دوستون دارم یک عالمه


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 13:41 | |







چرا دنیا پره از حادثه های وارونه
عاشق کسی میشی که عاشقی نمی دونه
من به دنبال تو و تو دنبال کس دیگه
هیچکدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمیگه
من واسه چشمای نازنین تو یک دیوونم
من دوستت دارم ولی علتشو نمی دونم
حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم
چون یه بار دیگه می خوام این دل و ساکت بکنم
یه چیزی فقط بذار واسه روز تولدت
هدیه مو بیارمو بازم بدم دست خودت

آدما فکر می کنن شاعرا خیلی غم دارن

کاش فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن
عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه
بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه
اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره
کاش فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن
عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه
بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه
اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره

 


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 17:18 | |







بازی

آنگاه که به میدان آمدم قوانین بازی را خوب می دانستم. می دانستم که در هر بازی خطا هست، برخورد هست، آسیب دیدگی هست... در انتهای بازی بدنهای کوفته و مجروح هست. باید همه را دید و به جان خرید. باید تا آخرین دقیقه بازی کرد. حتی شاید در وقت اضافه. چون هر بازی یک نتیجه هم دارد. برد یا باخت.. خوشحالم که در این بازی نباختم هر چند زخم بسیار خوردم و ناجوانمردانه بازی کردن را دیدم.
افسوس ای قهرمان کوچک٬ تاب نیاوردی تا به آخر. بی تابانه به سوی بازی دیگر شتافتی امّا ندانستی که بازی نیمه کاره یعنی باخت. بازنده شدی. برد را به من تقدیم کردی که تا آخر بازی رفتم. میشد این برد را با هم به دست آوریم.
من به رختکن میروم تا بعد از تجدید قوا بازی اصلی زندگی خود را آغاز کنم. تو را نمی دانم...


[+] نوشته شده توسط زهرا در 14:23 | |







امتحان

روزی از روزهای خدا جوانی عاشق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه خیلی زیرک بود و راه های سختی را برای قبول این ازدواج پیش پای جوان قرار میداد اما جوان همه را با موفقیت سپری میکرد. تا اینکه موقع امتحان آخر شد. دختر پادشاه گفت: برای اینکه ازدواج با تو را قبول کنم آخرین امتحان این است که یک کاسه پر از آب روی سرت بگیری و از این نردبان بلند بالا بروی. اگر حتی قطره ای آب بیرون بریزد تو در عشقت صادق نیستی و این ازدواج سر نمیگیرد. جوان بی چون و چرا کاسه بزرگ آبی بر سر گرفت و از پله های نردبان آرام آرام بالا رفت.
لحظه ای نگذشته بود که همه شاهد این بودند که قطرات آب از بالای نردبان به پایین میچکد.دختر پادشاه گفت تو شرط را باختی ولی با تعجب دید این قطرات اشک جوان است که به پایین میچکد.


[+] نوشته شده توسط زهرا در 14:21 | |







دل به چشمای تو بستم     تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد              با تموم تا رو پودم

هر کی اومد سر راهم     چشما مو بستم ندیدم

دست تو تو دست من بود        تو رو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن            عشق تو طنین من بود

بودن تا پیش چشمام         خواب و رویای شبم بود

من همه ترانه هامو            واسه چشم تو نوشتم

ندونستم تو دروغی            وای چه تلخ سرنوشتم

من بدون تو میمردم                     اما تو تنها نبودی

من واست بازیچه بودم          عشق رویا هام نبودی

هنوزم سخت عزیزم                      باور بد بودن تو

بازی رو دیگه تموم کن            دیگه بسته موندن تو

فکرشم واسم عذاب                 که دلت پر از فریب

هنوزم باور ندارم که                 شدی واسم غریبه

گر چه تو واسم عزیزی نمی بخشم عشق همراهت

تا ابد باید بمونی         آره         تو آتیش اون گناهت

عشقمو بازیچه کردی                خدا برسه به دادت


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 20:49 | |







 سلام سلام سلام

تو این آپ می خوام فقط تبلیغ وبلاگ جدید خودم رو بکنم

اینم آدرسش:http://Tanhaiii.blogfa.com

جون من گذرتون افتاد پیشم بیاین.منتظرتون میمونم

راستی دوستای گلی که با تبادل لینک تو وبلاگ جدید موافق

 هستن بیان پیشم خبر بدن.

                                                                                         یادتون نره سر بزنید منتظر


[+] نوشته شده توسط در 14:54 | |







من يك سنت پيدا کردم

پسر کوچكي، در هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا کرد. او از پيدا کردن اين پول، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد. اين تجربه باعث شد که او بقيه روزها هم با چشم هاي باز سرش را پايين بگيرد (به دنبال گنج!).
او در مدت زندگيش، 296 سكه 1 سنتي، 48 سكه 5 سنتي، 19 سكه 10 سنتي، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده 1 دلاري پيدا کرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت. در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد، درخشش 157 رنگين کمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد.
او هيچ گاه حرکت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمانها در حالي که از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند، نديد. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.

[+] نوشته شده توسط در 14:48 | |







غم و شادی


در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است. او به من گفت: غمهايت را در جعبه سياه و شادي هايت را در جعبه طلايي جمع كن. من نيز چنين كردم و غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شادي هايم را در جعبه طلايي! با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد! در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است!!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند؟! خداوند لبخندي زد و گفت: غمهاي تو اينجا هستند، نزد من!

 از او پرسيدم: خدايا،‌ چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را به من دادي؟ و خدا فرمود: بنده ي عزيزم، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را بداني و جعبه سياه، تا غمهايت را رها كني!


[+] نوشته شده توسط در 14:47 | |







عشق حدیثی است که :

با یک نگاه شروع می شود

با یک لبخند شکل می گیرد

با یک بوسه به اوج می رسد

و با یک قطره اشک به پایان می رسد


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 12:52 | |







سلام من دوباره اومدم.با این همه نظر یکمی پر انرژی شدم.

خوب ببخشید که چندروزی اپ نکردم.

ولی الان کلی جملات قشنگ دارم.حتما جملاتم را بخونیبد  اخه خیلی قشنگه.

عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود

======================

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

======================
می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو میکنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دل تنگی چه دردی

=====================

غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

=====================

زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم !!!

=====================

گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نيست بگو راست بگو

=====================

گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

=====================

تو را برای وفای تو دوست می دارم******وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است

=====================

هر گز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هر گز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 19:45 | |







سلام دوستان عزیز

ببخشید من فعلا نمی تونم اپ کنم.اخه سرم خیلی شلوغ است.

البته از بس که نظرات وبلاگ کمه و کسی نظرش را درباره ی وبلاگ نمی گوید من دیگه ذوق نوشتن ندارم

و مث بچه دبستانی ها فعلا قهرم و تا نظر ها زیاد نشه من چیزی نمی نویسم.

 

پس نظر یادتون نره


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 21:47 | |







زيباترين تصويري که در
زندگانيم ديدم نگاه
عاشقانه و معصومانه تو بود

زيباترين سخني که
شنيدم سکوت دوست
داشتني تو بود

زيباترين احساساتم
گفتن دوست داشتن تو بود

زيباترين انتظار زندگیم
حسرت ديدار تو بود

زيباترين لحظه زندگيم
لحظه با تو بودن بود

زيباترين هديه عمرم
محبت تو بود

زيباترين تنهاييم
گريه براي تو بود

زيباترين اعترافم
عشق تو بود .


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 15:39 | |







یک نفر .....

یک نفر دوباره روبروی من نشسته است

 

یک نفر که آشنا و مهربون,یک نفر که خسته است

 

یک نفر دوباره روبروی من نشسته است

 

یک نفر که لحظه های آب ام مملو از حضور اوست

 

یک نفر که مثل خواب  از دو چشم خسته ام دمیده است

 

یک نفر که روی شانه های من خط بی کسی کشیده است

 

یک نفر به نام    دوست !!!

 

بازهم میانمان فقط سکوت

 

یک سکوت مملو ازغرورمن,مملوازغرور او

 

توی ذهن کوچکم

 

یاد گذشته های تلخ و کور ناگهان جوانه میزند

 

بازهم فقط نگاه,بازهم ولی سکوت

 

یک نگاه تلخ و سرد,یک سکوت تلخ و سرد

 

ناگهان ... ! نه!نه!نمی شود    چرا...! برو...!

 

نه!نه!نمی روم...!

 

این غرور را شکستن است...؟!

 

جلو برو...!کارت اشتباه نیست

 

این فقط شروع تازه ایست برای بازهم نشستنت

 

لحظه ای درنگ و اضطراب

 

لحظه ای مرددی  ولی...

 

باز دل به موج عشق میزنی  و کار را تمام میکنی

 

یک قدم جلو برو...خلاصه یک کلام:

 

میروی و سلام میکنی

منتظر نظرای قشنگتون هستم


[+] نوشته شده توسط زهرا در 20:49 | |







غم نامه

یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی و اما از تو هیچ وقت

 

 نبریدم تورو از خودم میدیدم

 

پشت سر همه غریبه روبروم دیدم فریبه

 

اما فکر کردم کنارم شونه های یک رفیقه

 

 

داشتم اشتباه میکردم تو رفیق من نبودی

 

من تا آخر با تو بودم  تو از اولم نبودی

 

 

داشتم اشتباه میکردم که تموم زندگیمو

 

من به دستای تو دادم حالا اینجا تک و تنها برگ خشکیده درختی غرق بادم

 

 

نوش جونت اگه بردی  نوش جونت هرچی خوردی

 

 تورو هیچ وقت نشناختم نوش جونم اگه باختم


[+] نوشته شده توسط زهرا در 20:41 | |







ای بابا عجب روزگاریه ها

پس چرا کسی نظر نمیذاره

دیروز فاطمه جون به من زنگید گفت می خواد

عکسای خواننده هاو بازیگرایی رو که دوست

داره بذاره تو وب منم ازش استقبال کردم

گفتم کار خیلی باحاله تازه می خواستم

بعداز فاطمه جون منم عکس

بذارم اما اینجوری که نمیشه مادو تا

 هی واسه خودمون عکس

بذاریم شما هم نظر ندید اصلا" ذوقم کور شد 

نمیدونید می خواستم چه عکسا یی بذارم که

البته  بگم از فاطمه جون خیلی ممنون که عکس

سیاوش خیرابی رو گذاشته این روزا

این آقا سیاوش(بهرام) خودشو تو دل همه

 جا کرده البته من یه عکسای قشنگتری ازش

 دارم خواستید بگید براتون بذارم

اما درهر حال این رسمش نیست نظر نذارید وبرید 


[+] نوشته شده توسط زهرا در 11:10 | |







 

ازاده صمدی و هومن سیدی(زن و شوهر)  

 

    

سالی در پزشک دهکده 

حمید گودرزی

       

حامد کمیلی  

سیاوش خیرابی                  

نظر یادتون نره                


[+] نوشته شده توسط فاطمه در 18:59 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

JavaScript Codes